تبیین

محلی برای افکارم

احساس تنهایی     انزوا      شکستن حریم ها        تبعیض در خانواده      فقر       درک نشدن         در خود فرو رفتن      ناگهان      دوست       تخیل        لذت بردن        درد و دل کردن        خالی شدن      راحت بودن      قلمرو شخصی         برترین بودن        بی نیاز بودن       درک متقابل از طرف دوست        شادی       عشق       لغزش از اصول دوستی       مرگ      تنهایی       روبرو شدن با کابوس      پدر، خوب ، بد ، زشت؟    

احساس همدردی از طرف بزرگسالان دوردست        پیدا کردن حریم و احترام در جامعه      از دست دادن قوه ی تشخیص حقیقت از تخیل مرگ       به مذهب فکر کردن       به خدا اعتماد کردن          و ......


این فیلم شاهکاریست در نوع خودش. بسیار غنیست. من رو واقعاً منقلب کرد. یعنی اصلاً انتظار نداشتم که لزلی بمیره. دلیلم اینه که اینها برا خودشون یه جهان، جدا از جهانی که دیگر انسانها توش زندگی میکنند، ساختند. جهانی با قوانین خودشون. جهانی که ازش لذت میبرند و .... . چرا باید دم در مدینه ی فاظله بمیره؟ آخه مگه تو یه همچین دنیایی که همه چیز فانتزیه، مرگ محل ابراز وجود داره؟ اون هم مرگ چی؟ مرگ عشق؟ نه! بدتر از اون. اگه قبل از شکل گیری یه دوستی عمیق مرده، یعنی عشقی به وجود نیومده! اما صحنه هایی بود که نشون میداد این رابطه داره شکل میگیره. البته از جهاتی من خیلی با این رابطه حال نمیکردم، چون توی جامعه ی اونا این رابطه در حد دوستی نمیمونه. مبتذل میشه.

بهتر این بود که به جای یک دختر، از یک پسر استفاده میشد. اون موقع شاید معنی عشق بین دو دوست بهتر منتقل میشد. البته در فیلم هم تنها نقطه ی قوت همین بود که این دوستی رو در سنی شکل میداد که آدمها کمتر مسائل جنسی رو تو ذهنشون شکل میدن، و بیشتر درگیر مسائل عاطفی هستند، اما به هر حال برای بیننده ای که نمیدونه دختر قراره بمیره، هر لحظه این سوال پیش میاد که این دوستی قراره تا کجا پیش بره؟

از طرفی هرگز به این فکر نمیکنیم که ممکنه نویسنده برا این حرکت کردن روی لبه ی تیغ یه دلیلی داشته باشه. شاید میخواسته از یک پسر استفاده کنه، اما با خودش گفته: هی پسر، چند تا پسر میشناسی که تو مسائل عاطفی به پای یه دختر برسند؟ ایجا ما نمیخواهیم یه فیلم بسازیم برا نشون دادن چند سال از زندگی این دو نفر، اینجا این رابطه ی عاطفی باید تو چند ماه به حد اعلاش برسه.

در این صورت شما هم مثل من کمی قانع میشید که دختر بودن نقش کلیدی ماجرا اصلاً بی هدف نیست.

هر دو نفر، یه ویژگی مشترک داشتند. هر دو دوستی نداشتند. احساس انزوا میکردند و از طرف خانواده درک نمیشدند. هر کدوم به یک دلیلی.

نکته ی دیگه در مورد لزلی، یه دختر که داره سعی میکنه رفتار های پسرانه انجام بده! این یعنی نپذیرفتن نقشش انتصابیش در جامعه ی انسانها. این رفتار احتمالاً به دو دلیل سر میزنه. نداشتن شور و هیجان در زندگی با دو نویسنده! و دوم منطبق شدن با جس! اون از جس نمیخواد که با نقش یه دختر هماهنگ بشه، چون بسیاری از رفتارهای پسرانه رو دوست داره. حس انجام کار های بزرگ رو دوست داره. اما از طرفی، جس نقاشی میکنه و به هنر علاقه داره. کاری که نوجوانان دختر طبعاً علاقه ی بیشتری دارند. دلیل؟ خانواده ای با تعداد قابل توجهی خواهر! پدر و مادری که کمتر به پسرشان (به خاطر پسر بودنش) محبت میکنند. البته نسبت به دخترانشان. دلیلش هم این است که پسر قرار است مرد خانواده شود. قرار است اقتصاد یک جامعه ی کوچک را در دست بگیرد. قرار است محکم باشد. اما من فکر میکنم هیچکدام از این دلایل نمیتوانند چنین رفتار هایی را توجیه کنند. به هر حال هر انسانی نیازمند توجه عاطفی والدین است. در هر سنی! این نکته را در پایان فیلم شاهد هستیم.

همین ها به علاوه ی نداشتن دوست هایی (پسر) که بتواند ار آنها الگو بگیرد، باعث میشود برخی رفتار های دخترانه از او سر بزند که حتی بخشی از شکاف های زندگی اش را نیز پر میکنند. مثل نقاشی کشیدن. البته او به ورزش هم علاقه مند است که نشان میدهد در این زمینه به اندازه ی لزلی دچار افراط نشده. اگر شده بود، لزلی شاید هرگز به او به عنوان یک دوست دل نمیبست.

بخش های بسیار زیادی از این فیلم نیاز به تدبر دارد. من فعلاً وقت ندارم. اما بلاخره باید این کار را تمام کنم، وگر نه هر شب خوابش راحتم نمیگزارد! امیدوارم زودتر تمامش کنم.

ذهنتان را باز بگزارید تا جادو ی تخیل در داخل مغزتان، از جهان خارج عشق بیافریند.

با تشکر

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:7  توسط من  |